روز عاشورا بود، مرکز ثقل عرض تسلیت ارادتمندان گرگانی: چهار راه امامزاده حضرت عبدالله بن موسی بن جعفر(ع)

 تا چشم می دید سینه زن بود و زنجیر زن و چشم های پر از اشک. تا گوش می شنید صدای طبل بود و سنج و هق هق های ریز ریز عاشقی. همه آمده بودند برای عرض تسلیت ... هرکس با زبان و مرام و مسلک خود.

یکی پابرهنه ، آن دیگری با دیده های نم زده، و دیگری مشک وعلم در دست به نذر عباس علمدار...

دل ها ملتهب بود و لبریز از شیدایی عاشقانه به یاد علی اصغر(ع)  شش ماهه عطشان بکربلا ، بانو رقیه(س) بی بی سه ساله ، قاسم (ع) همان امانت برادر ، علی اکبر(ع) اشبه الناس به ختم رسل ، ابوالفضل (ع) سقا و پاسدار خیمه ها ... و دیگر حسین(ع) و حسین و حسین و یک کوفه غربت!

دلم اسیر غربت حسین (ع) بود.ترسیدم معرفت عاشورا ، در پی اینهمه صدا و هیاهو گم شود. ترسیدم از مکتب حسینی فقط همین ها بماند و بس!

آفتاب هم انگار از دلشوره ام باخبر بود و برای رسیدن به اوج با دلم لجبازی می کرد. هنوز هم در خاطر ذهنم آرام آرام در خود می جوشم: کمی بیشتر نمانده ، وقت رستگاری رسیده ، وای اگر الله اکبر عاشورایی در این میان ذبح شود، وای اگر این طبل های بی رحم لطافت نوای خوش اذان را لب تشنه قربان کنند، وای..

که ناگاه شنیدم کسی دعوت کرد برای سکوتی به بلندای عظمت تسبیح کبریایی، وهمه ساکت شدند برای عبادت اعظم.

هنوز دلم از این عرض احترام از سرور در خود غلیان می کرد که با صوت مؤذن انگار شادی ام از حد توان فراتر رفت. دیگر همه ساکت بودند. از همان بلندگوی وسط چهارراه صدا می آمد. لحظه ای بیش طول نکشید که ندای حقیقی عاشورا بر گوش جان ها نشست. الله اکبری که دلها را کند و تا آسمان هفتم برد.الله اکبری که سیل عزاداران را با نوای حقانیت آرام کرد. الله اکبری که به یاد نجواهای لبان عطشان و تازیانه خورده حسین (ع) از بالای نیزه ها و از پس گذشت سال ها هنوز دلربایی می کرد.

دیدم مادری که چادرش را بر سر کشید و گریست. دیدم کودکی که این سکوت برایش مسئله شده بود. دیدم مردی را که زانو زد در برابر قبله وحدانیت رب. و حتی آن دیگری که حجاب را دوباره در وجود خود هجی کرد و ...

و امروز دلم قرص است. قرص قرص!

نوای اذان را شنیدم ، یعنی دلهایمان هنوز زنده است، با دل زنده حتما می شود خدا را در همین نزدیکی ها حس کرد. حتی نزدیک تر از رگ گردن...

التماس دعا