چند روز که چه عرض کنم ، چند ساعتی است همه تحویلم می گیرند، شده ام چلچراغ.

نه کسی دیگر برایم ابرو بالا می اندازد و نه کسی استغفروالله بلند صحبت می کند و نه خبری از نخود سیاه است. نه اینکه اوضاع همیشه ناملایم باشد ، اما امروز حال دیگری است ، اصلا یک چیز دیگر است!

آنقدر متفاوت که هضمش برایم سخت است و شباهتش به روزهای پایانی تبلیغات انتخاباتی عجیب باورنکردنی است؛

این روزها، همه گاه و بیگاه تبریک می گویند.شیرینی ای که روز اول ثبت نام و ورود به دانشگاه به دلمان مانده بود، بالاخره از قنادی به دانشگاه رسید!

این روزها، همه ی حق و حقوق داشته و نداشته ام را یکجا شنیده ام و مانده انجامش ، که الساعه قول می دهند انجام شود و...می شود؟!

این روزها، آدم های ناشناسی رفت و آمد می کنند و اندر خم این مانده ایم که « اینان کی ناند؟»! کاشف به عمل آمد تاج سر مان اند، که هراز چندگاهی قدم بر پلک چشم ما می گذارند و صد البته خدا را شکر که همین یک روز هست. والا به کوچ جهالت از این دانشگاه می رفتیم، درحالیکه خیلی ها (!) را نمی شناختیم!

امروز همه چیز آهنگین و گوش نواز شده: یار دبستانی من... ها... با من بودی برادر... مگه منو می شناسی... تا حالا کجا بودی... بی فرهنگ خودتی...! جدا مجازید؟

خلاصه من هم - دور از جان شما مثل این ندیده ها این چند صباح را الکی خوش بودم و از این مراسم به اون مراسم ، آن هم با اعمال شاقّه [ عبارت از مقداری سوت،چند تا هوو، چند تا احسنت وامثالهم... خلاصه مجلسی بود شبیه مجلس ].

یک آن به خود آمدم که دیگر 16 آذر هم تمام شده بود.

فردای آن روز ، روز غریبی بود. یک چیزی می گویم [ ببخشید می نویسم ] ، یک چیزی می خوانید. طوفان و سونامی و زلزله 8 ریشتری با اینهمه دبدبه و کبکبه شان انگشت کوچک این کن فیکون هم نبودند ، اصلا این ها کجا و آن روز کجا؟!

دوباره روال 360 و اندی روز سال از سر گرفته شد. دوباره من شدم دانشجوی ... .

و حالا، بعد از گذشت سال ها ،خیره به روزهایی می شوم که چشمانم را بستم و گوش هایم را گرفتم و، تنها و تنها داد زدم.

روزهایی که حرمت قلم را نادیده گرفتم و سپیدی روزگار کاغذی ام را به سیاهه حب و بغض آلودم و خط کشیدم روی تمام هستی ها ،و نیستی ها را طلاکوب کرده و خلاصه به جای حقیقت قالبش کردم.

روزهایی که نفهمیدم از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود، به کجا می روم آخر...

روزهایی که چارچوب شکل وجودم تنها صنفی بود و در پسِ خرید و خواب و خوابگاه و خوراک!

روزهایی که به جان کندن برای چند صدم و پاچه خواری این استاد و دور زدن فلان تکلیف گذشت!

روزهایی که خودم، جوانی ام ، کشورم ، و حتی وظیفه ام را فراموش کردم و باورهایم را قربانی «مصلحت های من در آوردی» کردم.

 و امروز من مانده ام و هزاران امرمفروض بر زمین نهاده، من مانده ام و خون آلاله های پرپر شده ، من مانده ام و ...

امروز ... من دانشجو هستم ... و دیگر هیچ!